تبليغاتX
نازم به ناز آنکس که ننازد به ناز خویش
روزی روزگاری

      شمع بود و

                      گل و

                             پروانه

                                    دور آن می چرخید٬

                                    و می سوخت٬

                                     اما

                                    نمی مرد.

امروز

    برق هست و

                    لامپ ها و

                             پشه ها

                                       که دور آن ها می چرخند٬

                                       و سایه های بزرگشان روی زمین می افتد.

                                       می میرند٬

                                        اما

                                       کم نمی شوند!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:39  توسط کامران | 

بر ظاهرم منگر که شادم ... درونم غوغایی برپاست ! گویی کسی تیشه میزند بر وجودم ! قلبم هزاران پاره شده است ... شاید یکی از آن پاره ها نصیبش شود ! ولی او حریص است محکمتر میکوبد تا تکه ای بزرگتر را نصیب خود کند ! افسوس که با خورد شدن وجودم سرانجام او نیز در درونم میشکند ! آنگاه که من ، چون آواری بر سر او فرو ریزم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:49  توسط کامران | 

بغض بزرگترين اعتراضه . . .

        

                 اگه بتركه ديگه اعتراض نيست ،

                                                  

                                              التماسه . . .

Torando

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:16  توسط کامران | 

۱- چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبلیو؛سه تا دبلیو می گذارند ؟ چون کار از محکم کاری عیب نمی کند!

۲- اگر اسکلت از بالای دیوار بپرد پایین چه می شود ؟ هیچ وقت این کار را نمیکند چون جیگر ندارد!

۳- چرا مار نمی تواند به مسافرت برود ؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!

۴- برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!

۵- نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!

۶- آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!

۷- چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!

۸- اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !

۹- دارچین رو چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!

۱۰- چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!

۱۱- اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!

۱۲- اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!

۱۳- شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!

۱۴- چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!

۱۵- شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!

۱۶- فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!

۱۷- فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!

۱۸- اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!

۱۹- چه طوری زیر دریایی رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !

۲۰- ناف چیست؟ ناف نمره ی صفری است که طبیعت به شکم بی هنر داده است!

۲۱- خط وسط قرص برای چیه ؟ برای این که اگر با آب پایین نرفت با پیچگوشتی بره !

۲۲- یک نفر چگونه یک پرنده رو می کشد؟ آن را از بالای یک صخره به پایین پرتاب می کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:36  توسط کامران | 

تولدت مبارک

اینشالله ۱۰۰سال ۲۰۰سال عمر کنی

صبحی تابستانی

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی می دیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود

می شنوم

از همه سو می گویند

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:59  توسط کامران | 

سکوتم را شکستند... دل دائم صبورم را شکستند... مرا از خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 3:46  توسط کامران | 

سلام همگی این عکس پسر داییم هستش نمیدونم چند وقتشه۱۰ماه ۱۲ ماه نمیدونم والله به هر حال ماشالله ماشالله یه ماشالله هم شما بگین مرسی

خدانگهش داره اینشالله

ماشالله

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:32  توسط کامران | 

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم



اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود.


زماني كه كنار رودخانه بودم نگاهم به قله ي كوه بود
به قله ي كوه كه رسيدم سراپا محو تماشاي رود شدم



اجازه ندهيد تا وقتي شيرين هستيد همه شما را بخورند .



شما هنگامي سخن مي گوييد كه آرامش از انديشه هايتان دور شود .



دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز
شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن



هلن كلر مي گويد:'' هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم



بازنده ها در هرجوابي مشكلي را مي بينند ولي برنده ها در هر مشكلي جوابي را مي بينند . سعي كنيد مثل برنده ها فكر كنيد.



مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد



زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي



بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.



کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي



هروقت كه دل كسي را شكستيد روي ديوار ميخي بكوب تا ببيني كه چقدر دل شكستي
هروقت كه دلشان را بدست آوردي ميخي را از روي ديوار بكن تا ببيني كه چقدر دل بدست آوردي

اما چه فايده كه جاي ميخ ها بر روي ديوار مي ماند



خر بالدار تاحالا ديدي؟ صد درصد نه. پس خيال پرواز رو از سرت بيرون كن



قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم...... ديوونه بشي ديوونه ميشم....... مريض بشي مريض ميشم...... بميري ميميرم..... تنهام بذاري ......منتظرت ميمونم



تركه بعد از عمليات داشته شهدا رو جمع و توي پلاستيک مي کرده بين شهدا يه زخمي بوده که به زحمت ميگه من زخمي هستم شهيد نشدم تركه ميگه بيا برو توي پلاستيک شهيد شدي بدبخت داغي نميفهمي



کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود



من نبردم از ياد لحظه ي زيبايي که تو من را به فراسوي نگاهت بردي ودر آن لحظه ي روييدن عشق من فقط غرق در آهنگ صدايت بودم ولي افسوس که بردي از ياد قلب تنها وترک خورده ي من که فقط مال تو بود



اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن



مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟



مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟



براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. بي تو بودنم هرگز! .. اگر بهانه اين باشد .. من بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم



زمان طولاني ميشودبراي کساني که غصه دارند.کوتاه ميشود براي کساني که شاد هستند. دير مي گذرد براي کساني که منتظر هستند زود مي گذرد براي کساني که عجله دارند اما.................... اما ابدي ميشودبراي کساني که عاشق هستند



آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد



وقتي اشكهايم بر روي زمين ريخت تو هرگز نديدي كه چگونه مي گريم . تو دلم را با بي كسي تنها گذاشتي و چشمانم را به انتظار نگاهت گريان گذاشتي



لبريزتر از هزار پيمانه شديم ديوانه‌تر از هزار ديوانه شديم ديديم گلي به روي ما مي‌خندد از پيله درآمديم و پروانه شديم



ترکه ميگن از اينکه همسرت را عزيزم خطاب ميکني چه احساسي داري ؟؟ ميگه احساس گناه !!!!!!!!! ميگن چرا ؟ ميگه آخه اسمش يادم نيست



يه روز از خواب بيدار بشي ببيني اون که دوستش داري گذاشته رفته صبحونه چي مي خوري؟


فقط کسايي میخوان مثل بعضي آدماي ديگه باشن که خودشون کسي نباشن


تاريکترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيده ....
پس هميشه اميد داشته باشين


انسان ها دو دسته اند :

آن هايي که بيدارند در تاريکي و

آن هايي که خوابند در روشنايي .


دل دلايلي دارد كه عقل از آن بي خبر است


مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم باور کنيد مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است در پايان زندگي خيلي از ما خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم اي کاش با خاطره ها زندگي نميکرديم


زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند


اگر زندگي يك پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد.


امروز اولين روز از فرصتهاي باقيمانده است.
هيچ وقت براي يك تصميم خوب دير نيست.


نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترين ها پايان نمي پذيرد بلكه دير يا زود برد با آن كسي است كه بردن را باور دارد


خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم.


کسي که به روي درس هاي زندگي آغوش گشايد و خود را با پيش داوري تغذيه نکند همچون برگ سفيدي است که خداوند کلمات خود را بر آن مي نگارد.


آن که همواره با بدبيني و پيش داوري به جهان مي نگرد همچون برگي نوشته شده است که کلامي جديد بر آن نوشته نخواهد شد.


خود را نگران آن چه مي داني يا نمي داني نکن .نه به گذشته بينديش و نه به آينده فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتي هاي اکنون را براي تو بياورند.



سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها مانند رودخانه ها نيستند که حرکت ميکنند و منظره را عوض ميکنند.


انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري



انسانها بايد بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نيازمند است.
و بياموزند که دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت بينند.



به کودکي گفتند عشق چيست؟ گفت:بازي. به نوجواني گفتند عشق چي ست؟ گفت:
رفيق بازي. به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت. به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت: عمر. به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي کشيد و سخت گريست



از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم .
از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت .
از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات .
از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت .
از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت



انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند که خيال ميکند ديگران را فريب داده است.(لارشفو کو)



دوستان خوب و واقعي جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردنشان سخت ونگه داشتنشان سخت‌تر است



-- چشمهايت زمين سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتي فهميدم که سيب سرخ دلم افتاد!



گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم



به يکديگر عشق بورزيد اما عشق را به بند نکشيد...
بگذاريد ميان با هم بودنتان فضايي و فاصله اي باشد
با يکديگر بخوانيد برقصيد و شادمان باشيد
اما بگذاريد هر يک از شما تنها باشد...
در کنار هم بمانيد اما نه چسبيده به هم



فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد.



فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .


امشب قراره ساعت سه نيمه شب عقب مونده ها رو شفا بدن... خواب نموني



يه آبادانيه وسط خيابون ايستاده بوده يه هو مي بينه سيل داره همه جا رو مي گيره . عينک ريبونشو در مي آره مي زاره رو دمپايي ابريش هل مي ده رو آب مي گه تو خودته نجات بده مو يه خاکي تو سروم مي کونوم



آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر التماس ميكنه، تا آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون ‌چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاه‌ه‌ ... باز اين سيريش اومد!



ترکه سواره تاکسي ميشه . زنشو ميشونه رو صندلي جلو که راننده تو اينه نبينتش

تركه داشت اظهار نظر مي‌كرد: اين جلال آل احمد كه هي ازش تعريف مي‌كنن، فقط يه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. يكي گفت: بوف كور كه مال صادق هدايته! تركه گفت: ديگه بدتر، يه كتاب خوب داره، اونم صادق هدايت براش نوشته



پسره به دختره ميگه : چقدر امشب خوش بگذره ، سه تا بليط سينما گرفتم ! دختره ميگه : چرا سه تا ؟ من و تو که 2 نفر بيشتر نيستيم ؟ پسره ميگه : نه ، سه تا بليط گرفتم واسه بابا و مامان و داداشت



بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند




هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم



دانش آموزه سركلاس ميره با قوانين رياضي ثابت كنه تركا خرن، ميگه قبول دارين بادكنك كه بخرين آخرش مي تركه . همه ميگن : بعله . بعدش مي نويسه :بادكنك خريدن = بادكنك تركيدن . بعدش بادكنك رو از طرفين ساده ميكنه ميشه : خريدن = تركيدن . بعدش دو طرف مساوي رو منهاي يدن ميكنه ميشه : ترك = خرشده



ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
-



چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 4:4  توسط کامران | 

برای اینکه من را به یاد بیاوری تنها کافیست در آینه نگاه کنی . من آن قطره اشکی هستم که از گوشه چشمان تو جاریست! 

سال ها پیش از این زیر یک سنگ در گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین. یک کمی خاک که دعایش دیدن آخرین پله خدا بود آرزویش همیشه پر زدن تا ته کهکشان بود. خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد راستی من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:21  توسط کامران | 

۱۳ به درتون رو مبارک و شاد باش میگم

 

امیدوار هستم که در این روز زیبای بهاری در دامان پر مهر طبیعت و همراه

 با خانواده عزیزتون حسابی بهتون خوش بگذره.

یادتون نره که حتما واسه اون کسی که دوستش دارین سبزه گره بزنید

 و براش آرزوی سلامت و نیک روزی بکنید.

 

شادی همه رو خواستارم از درگاه خدای مهربون و زیبا

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط کامران | 
يه سوال برام پيش اومده، شبا كه ميگن: "بگير بخواب" چي رو بايد بگيريم؟؟؟
بيخيال حالا، بگير بخواب!!

اين اس ام اس فقط براي دويدن شما به سوي موبايل بوده و هيچ خاصيت ديگه نداره .

سلام اين اس ام اس صرفآ جهت يادآوري به شما براي مسواک زدن است  
و ارزش قانوني ديگه اي ندارد . شب بخير .

همه جا امن و امانه! تو راحت بگير بخواب!

پا شو سرت از رو متکا افتاده پايين!

مشترك گرامي اين اس ام اس به منظور بيدار كردن شما مي باشد لطفا لبخند بزنيد!  

الله اكبر
. الله اكبر
.
.
.
بيدار شو وقت نمازه

ميگم پاشو يه چند تا اس ام اس بفرستيم اينور اونور مردمو بيدار كنيم . خيلي حال ميده.

هر وقت به هوش اومدي به من زنگ بزن!

چند تا اس ام اس جدید اومده زنگ بزن برات بخونم ، هزینه ام زیاد نشه

ببين عزيز دلم پاشو............ ..اگه پا نشي قهر ميکنما............ .....خب دلم برات تنگ شده.........جون من پاشو............ .پاشدي............ ..افرين عزيزم............ ...حالا که پاشدي ماچم کن بگير بکپ

سلام. ببخشيد بد موقع مزاحم شدم!، راستش را بخواهيد يه سوالي داشتم خيلي وقت بود ذهنم را مشغول كرده بود، مي خواستم بپرسم... مي خواستم... اصلا ولش كن. بزار براي بعد، خب؟

سلام .... تو رو خدا ببخش .... نمي‌خواستم اين موقع شب بيدارت كنم ..... واقعاً ببخش.... سعي كن دركم كني .... من موبايلم گم شده زنگ بزن به گوشيم تا ببينم كجاست .شرمنده!!!

خيلي ببخشيد..مثل اينکه موقع بدي مزاحم شدم..خواستم بپرسم آب خوردي آفتابه رو کجا گذاشتي

سلام.اصلا نمي خواستم بيدارت کنم ولي مجبورم.من ميخوام برم wc ولي تاريکه مي ترسم تو رو خدا تو هم بيا  

مي خواستم ببينم شبا که مي خواي بخوابي گوشيتو خاموش مي کني که سره کارت نزارن...

خوش حالم که خوابي عزيزم
 
چون اگه بيدار بودي و مي دونستي از دلتنگي تو خوابم نمي بره حتما خوابت نمي برد

به اشتياق اولين دانه برف، به تحمل آخرين برگ پاييز، به گرماي تن خورشيد و به زيبايي آسمان شب قسم مي خورم كه سر كاري

ببين الان ساعت 12شبه. 1 ساعته ديگه قراره که منگولا برن پيش خدا و شفا بگيرن .حواست باشه يادت نره ها ، خواب نموني يه وقت!!!

هه هه هه گول خوردي من اس ام اس نبيدم وجدان مبايلت بيدم فقط وخاستم منو از جيبت در وياري تا كمي هوا وخورم جيگر.

اين اس ام اس رو فرستادم فقط براي اينکه مشغول باشي و دست تو دماغت نکني !!!

خواص گوسفند :
 
بو میدهد
 
سبزی میخورد
 
گاهی می خوابد
 
پرواز نمیکند
 
عقل دارد اما اس ام اس های سر کاری را تا آخر می خواند...!!!
 
این اس ام اسها بعد از ساعت ۱۲ شب به کار میره
حال میده خدایی
به امتحانش میارزه ضرر نمیکنید که
بعدشم حالا که این همه خوندی یه نظر هم بدی بدمون نمیاد
یــــــــــــــــــــــا حـــــــــــــــــــــق
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:37  توسط کامران | 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرما". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "- البته
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی  ؟"
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسمتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ...  نگه دار بیام جلو بشینم  .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من می رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایشی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، ... خداحافظ.

سلام همگی امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره همگی موفق باشین یا حق

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:12  توسط کامران | 

گاهی وقتا اونقدر از خودت خسته میشی و میخوایی سرتو محکم بکوبی به دیوار و آرزو کنی که نبودی آرزو کنی و از خدات بخوایی که یه زره به این آدما معرفت بده اما دریغ دریغ از یه سر سوزن.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 13:47  توسط کامران | 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:8  توسط کامران | 

سلام همگی دوستای گل امروز من یه تصمیم گرفتم اگه گفتین چیه؟

باشه بابا خودم میگم

تصمیم گرفتم چیستان بذارمببینم موخ کی میکشه

آن چيست كه ما تصور مي كنيم او را مي خوريم، اما در حقيقت او ما رامي خورد؟

فعلا یکی میذارم ببینم چه جوری میشه چی میشه اگه دیدم خوب شد از هم میذارم

فعلا همگی یا حق

راستی امتحانم تمام شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:56  توسط کامران | 

خب برای این سری یه ترفند ناب اوردم که تو هیچ وبسایتی ندیدید.

خب حالا بریم سراغ این ترفند:

۱ـ اول صبر کنید یکی از صفحات وبسایتی که باز کردید کاملاْ لود بشه.

۲ـ بعد ادرس وبسایت رو پاک کنید.

۳ـ کد های زیر رو کپی کنید و بعد کلید اینتر رو بزنید و شاهد پرواز همه اون عکس های موجود در وبسایت باشی.

امتحان کنید و حالشو ببرید.

سلام بعد بگین کامران بدهیه نظر هم نمیدینبا هم بگین بده راضیم لاقل نظر داده شده

موفق باشی یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:21  توسط کامران | 

دعای شبهای امتحان

یا

دعای "ليلة الامتحانات"

 

أللهم أهدا كل الشوت و المشنگ لايعلم من دروسها بقدر بز أخفش.

ألذين لايعلمون و لايستطيعون أن يقراء في ليلة واحدة كل هذه الكتب المخوفة القطورة و الجزوات الزيراكسية.

دروسٌ لا ينفع في الدنيا والاخرة (و في الموضوعات العملگية تغني محل أشتغالنا(

أللهم أنجنا من البليات الذي ينزل علينا ببركة الأساتيد و الأمتحاناتهم الذي يتنزل المعدل تحت خطوط المشروطية.

أللهم نسئلك اللغو كل الأمتحان و الكوئيز في كل تروم. (اینجا همه بگن آمین)

 و لاتكلنا الي أنفسنا و نمراتنا و محفوظاتنا الذي يجذبتا الي المنجلاب المشروطية. و أعوذ بك من پروجات .

آمين يا كاشف المضطربين في الليالي الامتحانية.

سلام همگی فردا آخرین امتحانم میدم راحت میشم دیگه ۱۰روووووووووز تعطیل همگی موفق باشید یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط کامران | 


عروسی رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟
!

توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار
" پرو" لباس داره
...

اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با
اون شال
!!

ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره
!!

بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس،
رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه
...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا
ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه
...!

البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت
و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه
...

یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم
!

ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و
تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه
!)

خوب، روز موعود فرا می رسه
!

ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه
( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو
حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!)

بعد از ناهار
...!

لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون
چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر
...

توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش
بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده( البته حتما روزهای قبل مد موهای زیادی رو دیده، یا از تو fashion tv یا moda tv و... یا internet...اما هنوز به نتیجه ای نرسیده!!) آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش
پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!!



ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع می کنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه
صورت می گیره( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده
!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری
راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه
!!

عروسی رفتن پسرها
:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمی کنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس
! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه
!

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر
می شن یادش
 

می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق
گرفته باشنش...! می پره تو حموم
...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می
بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره
عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد
بیرون
...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشه
یا اسپرت
...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو
نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن
..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره
...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و
می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه
!!)


ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:57  توسط کامران | 

بازيگران:
يك عدد پسر

يك عدد دختر
عده اي براي خالي نبودن عريضه (سياهي لشگر)

 

سمنو (پرده اول)
يك عدد پسر پاي اينترنت نشسته چت ميكند و بي خيال با همه حرف مي زند. (همه در اينجا همان سياهي لشگر هاي اين نمايش هستند) ناگهان دختري وارد چت روم ميشود و پسر كمي دلش يك جوري مي شود.با دختر حرف ميزند.از و اسم و محل زندگي شروع ميكند...


-asl plz

-من رويا از تهران و سنم هم نميگم...مگه نميدوني نبايد از يك خانم سنش را پرسيد...!
و كم كم اين دختر با بقيه برايش متفاوت ميشود و قضيه كمي احساسي مي شود.(از اين به بعد آهنگ تايتانيك پس زمينه نمايش است
.)
-چه غذايي را دوست داري؟

- بيف استر..
-وا..مگه همچين غذايي هم هست
!
-همون بيف استراناگف است!!ولي مي دوني ما بس كه خورديم با اسم كوچيك صدايش ميكنيم
!!
از شكلكهاي مسنجري كه برايش مي فرستد حالي به حالي مي شود و با فونت هاي دختر احساسش فرق مي كند!! كار به جاهاي باريكتر ميكشد و تلفن رد و بدل ميكنند. پاي تلفن با شنيدن صداي هم حسابي دلباخته هم ميشوند
.
صدايي شبيه صداي بوق تريلي مي گويد : چقدر صداي تو قشنگه
!!
و صدايي شبيه صداي مرغ ميگويد : صداي تو كه بهتره
!!
و دهان جفتشان مثل سمنو شيرين ميشود!!

 

سيب (پرده دوم)
قرار ملاقات مي گذارند. هم ديگر را مي بينند.هفته اي يك بار گردشي در جاهاي خوش آب و هوا ي تهران و پاركهايي مثل پارك جمشيديه ميروند.
پسر هنوز خودش را براي دختر ميگيرد و دختر اداي آدمهاي كاملا عاشق را در مي آورد.": تو چه خوب باشي و چه بد من همين جوري دوستت دارم
."
يكي از نظراتي كه پسر مي دهد اين است كه :" من اگر جاي شهردار بودم حتما اين پارك را تنها براي دختر ها و پسرها مي ساختم و اصلا اجازه نمي دادم كسي تنها وارد شود!!."و دختر هم حرفهاي پسر را تاييد مي كند
!!
پسر تمام سعي اش را ميكند كه مثل آرنولد يا تام كروز خودش را نشان بدهد .مثلا در يك صحنه كاملا ساختگي جلوي ماشين ميپرد كه مثلا دختر خانم خدايي نكرده زير ماشين نرود!! و دختر هم مثل جنيفر لوپز رفتار ميكند!!و گاهي خودش را با سوفيا لورن عوضي ميگيرد
!!
و بعد از اين قضايا به اين نتيجه مي رسند كه نمي توانند اين همه دوري را تحمل كنند و بايد با هم ازدواج كنند (البته بعد از چند دفعه بيرون رفتن نميدانم....) و قضيه به خواستگاري و مراسم سنتي مي كشد
.
و خلاصه دختر و پسر به عقد هم در مي آيندو همه چيز به خوبي و خوشي
....."
_ هاي نويسنده پنج پرده ديگر مانده
..
_ ا...فكر كردم فيلم هندي است...ببخشيد....پس ادامه ميدهيم.

 

سماق (پرده سوم)
كم كم كمي كارشان حالت رسمي پيدا مي كند. مدام با هم بيرون مي روند و از تمام پاركهاي تهران و حومه !!خاطره مي سازند. اسم اين مرحله را گذاشتيم سماق چون مثل سماق روي كباب خوشمزه است..!!
حرفهاي عشقي وش و رفتارهاي رمانتيكانه از مراحل لاينفك اين مرحله است
.
و مدام سعي مي كنند به هم ثابت كنند كه "تو هموني هستي كه من مي خواستم."

 

سكه (پرده چهارم)
پسر كمي به فكر فرو ميرود .او بايد شغلي دست و پا كند و شايد هم براي همسرش (همان دختر ) هم كاري بجويد چون " زندگي كه شوخي بردار نيست ننه جون!!""
از اين به بعد نامش سكه است.چون پسر بدو كار بدو....كجا به هم برسند خدا عالم است
...
دختر كمي از وضعيت نا به سامان اقتصادي ناراضي است و زبان به غر غر ميگشايد و پسر هم كلافه ميشود.

 

سير (پرده پنجم)
اين پرده كمي وسايل احتياج دارد...ترجيحا لوازمي كه راحت خرد شوند!! سر همان مسائل مادي يا ديگر مسائل مهم از جمله طرز راه رفتن و مدل مو و .....دعوا آغاز ميشود
..
-تو از اول منو نمي فهميدي
....
-ا...نه بابا ...تو خيلي مي فهمي
!!
-يعني ميگي من نفهمم!!؟

-آره ميگم...مي خوام بدون چه كار مي تووني بكني
...
و از اينجا همان وسايل مذكور وارد گود ميشوند و بر سر هم خرد ميكنند
...
البته لازم به ذكر است كه دعوا مثل سير ترشي است كمش مزه زندگي است زيادش باعث اذيت مي شود و دل را مي زند....

 

سركه (پرده ششم)
حالت قهر بعد از دعوا هم كمش خوب است و زيادش دل را ميزند و گلو را ميسوزاند
...
_.......(پسر سرش را تا جايي كه بتواند روي روزنامه خم ميكند
.)
-......(دختر هم به طرز خيلي تابلويي تلويزيون گوش ميدهد و محل نميگذارد
.)
ان شاالله هيچ كس زياد از سركه نخورد...آمين...بگو آمين..ا..ا....بگو آمين...حالا شد...خدا از دهنت بشنود.

 

سبزه (پرده هفتم)
كنار سفره هفت سين نشسته اند.پارسال اين موقع هيچ كدام همديگر را نمي شناختند ولي امسال كاملا همديگر را ميشناسند چه شناختني!!كم كم براي هم جا مي افتند و به هم عادت مي كنند...عادتي عاشقانه... (در ضمن بالاخره با هم آشتي ميكنند.) از اين جا به بعد تمام زندگي شان سبزه است....مثل سبزه رشد مي كنند و بارور مي شوند و مي شكفند...

سلام این هم هفت سین اینترنتی شما که خیلی نظر میدین شرمندم کردین فغلا یا حق

موفق باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 17:46  توسط کامران | 

سال نو مبارک

آغاز سال ۱۳۸۷ بر همه ايرانيان و پارسيان بازمانده از كوروس وهخامنشيان و قدمت۲۵۰۰ ساله شاهنشاهي كوروش تبريك و تهنيت باد به اميد اینكه سال موفقيت و سال پربركت و سال پيروزي و بهروزي داشته باشید  انشاالله
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:40  توسط کامران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام همگی یکم راجب خودم هم بگم بشناسین منو راستش من اسمم کامران هستش توی بیمارستان متولد شدم و از کوچیکی بزرگ شدم کلا بچه خوب.آروم.ساکت.مظلوم و سر به زیری هستم این بود راجب من یا حق

نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
صفای اشک وفای غم
تک ستاره آسمان دل
تم موبایل, اهنگ, فیلم ,بازی و...
همنفس
سرزمین پرسپولیس
چنــــــد دقیـــقه استـــــراحــــت
پسران اراکی
براي تو
ستاره شب
يواش بيا تو مخابرات نفهمه...
فریادی در سکوت
بندر عباس
دست نوشته ها وشعر های شاعر بسیجی شهید ابوالفضل سپهر
سا سا ساکت
خواب دو برادر بسیجی
سالهای سوخته{خاطرات 51 سال زندگی}
پاتوق بندری
اخبار فوتبال ایران و جهان
عکسهای زیبا از بندر عباس
سی بیلو
عکسهای هنرمندان - بازیگران قدیمی سینما
Emo کاملترین وب
دلتنگیهای یه پسر دیوونه
آفتابم را هوای مهربانی امشب است
تنهاترین هم نفس
Best Friend 4Ever
شعر عاشقانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM