![]() |
![]() |
|
|
امشب دو طرفه خنجر خوردم یک خنجر بی مقدمه.... بی صدا.... بی گناه.... اینه رسم رفاقت؟ خدایی اینه؟ دلم ميخواد داد بزنم٬ دلم ميخواد داد بزنم و همه درد هامو بگم ولي نميشه٬ دلم ميخواد گريه كنم دلم ميخواد گريه كنم و خودمو خالي كنم ولي نميشه٬ انگار قانونش اينه كه هميشه بايد خنده رو اين لباي بي رنگم باشه٬هميشه بايد بخندي و بقيه رو بخندوني نميدونم شايد تقصير خودمه انقد خنده تقلبي رو اين لبام بوده كه همه ازم انتظار دارن هميشه بخندم. تا ميام بگم كه چرا حالم بده يهو لال ميشم مشكليه كه هميشه داشتم هيچ وقت نتونستم حرفم رو كامل بزنم هيچ وقت نتونستم هميشه تو حرف زدن كم آوردم هميشه حرف بقيه رو كامل گوش كردم ولي خودم نتونستم حرفم رو تا آخر بزنم.بازم دم شما رفقاي وبلاگي گرم كه حداقل به حرفام گوش ميكنيد بعضي وقتا دلم ميخواد دنياي واقعي مون هم مثل اين دنياي مجازي باشه ولی نمیشه من به دوستام اعتماد کرده بودم ولی.... چیزی که انتظارشو نداشتم شده میدونید دوستان من ادعا میکنم که از دروغ بدم میاد و واقعا هم بدم میاد دروغ هم نمیگم ولی بعضیا که بهم ثابت شد امشب ادعا میکردن از دروغ بدشون میاد ولی... ههههههه تا بحال توی وبلگم اینجوری ننوشته بودم همیشه دو جمله و خلاص ولی امشب...فکر کنم نزدیک به سه ساعتی میشه همینطوری اشکم داره میاد خودم موندم اینا از کجا داره میاد امشب یه جورایی شکستم بسه دیگه همینقدر بسه دیگه نمیخوام بیشتر از این حرف بزنم دیگه هم فکر نکنم اینجور پستی بزنم مثل قبلا کمش میکنم بهتره اونجوری بازم به خودم تسلیت میگم نمیشه گفت غم آخرم باشه چون بازم همچین چیزی سرم میاد پس استوارم من با آرزوی موفقیت برای همه دوستان بای بای. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 6:57 توسط کامران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام همگی یکم راجب خودم هم بگم بشناسین منو راستش من اسمم کامران هستش توی بیمارستان متولد شدم و از کوچیکی بزرگ شدم کلا بچه خوب.آروم.ساکت.مظلوم و سر به زیری هستم این بود راجب من یا حق
|
|
RSS
|